سلام
اين بدرود نامه واسه خودمه. دارم ميرم.
خاطره ي خوبي است اين دنيا ( منظورم وبلاگ است )
منم اون تک برگ خشکيده که با وزش باد پاييزي رو شاخه درخت تکون تکون مي خورم
مي دونم اول پاييز ديگه روي شاخه نيستم
غمگين نيستم چون بي بهره از دنياي وبلاگ نميرم
خيلي چيزا ياد گرفتم
اينجا مثل يک رستوران سر راهه
بايد بود ٬ غذا خورد٬ سير شد و رفت
و من حالا ديگر احساس گرسنگي نمي کنم
تکه هاي روحم در جاي جاي اين دنيا رها شده اند
عاقبت به تنهايي رسيدم٬ ولي با اميد و با فهم
باشد که همه اميد وار باشند
می روم
اما بر ميگردم ٬ روزي که بتونم درست بمونم
بدون دلبستگي
روزی که بتونم کاری برای وطنم بکنم.
*********
روزگار غريبي است
ديشب داشتم با دوستان خدا حافظي مي کردم
کساني که ممکن بود اين چند روز نباشند
لحظه هاي درد آور و سختي بود برايم
تا جايي که ديگر قدرت ادامه دادن نداشتم
تصميم گرفتن سخته
عمل به تصميم سخت تر
وقتي يکي يکي با دوستان صحبت مي کردم تازه مي فهميدم چه کساني را دارم از دست ميدم
شايد هيچ موقع اينقدر خودمو به اونا نزديک نديده بودم
چه شبايي که بايد سعي مي کردم حرفايي براي گفتن پيدا کنم
ولي ديشب هرچه مي خواستم ببرم ، دل بکنم ٬ نمي شد
لحظه هاي آخر هميشه سخته
لحظه اي که بايد بگي بدروود دوست من
من با همه ي بدي هام و شايد خوبي هام
با همه سادگي و صميميتم دوستي ات را قبول کردم
و حالا در نيمه راه مي روم
به کجا ؟
کاش ميدانستم
مطمئن بودم کجا مي روم
مي دانم پايان يعني چه
مي دانم شروع يعني چه
شروع تولد است ، و تولد يعني صبح
پايان مرگ است ، و مرگ يعني شب
چه عهد ها که مي شکنم
چرا ؟
من که عهد بستم هميشه با او بمانم
چرا مي روم ؟
شايد بگوييد خب نرو
جوابي ندارم براي حرفتون
جر اينکه بايد رفت
رود بايد شد و رفت
کوه بايد شد و ماند
و من کوه نبودم
خرد شدم
من همون برگ کوچکم
من همون کوير تشنه ام
من هنوزم دلم هواي بارون داره
هنوزم تشنه ي يک قطره بارونم
دیگه مثل بچگی هام از باد بدم نمیاد
نميدونم از خزون بايد متنفرم باشم يا نه ؟
منظره ي خدا حافظي با کساني که دوستشون داريد
صحنه ی تلخ وداع
و آخرين کلمات که هميشه حزن انگيزترين کلمات هستند
دارم ميرم به خلوتم
به سکوتم
چند وقتي است مرا صدا ميزند ، سکوت آرام و غمناکم
با دلي صاف آمدم
با لبي خندان امدم
ناآگاه امدم که بدانم و بفهمم
و فهميدم
و بهايش پرداختم
و چه سنگين بود بهايش
و اکنون موقع آن است که بروم
چه روز هايي بود
من ِ کودک ذهن ِ کنجکاو به هر سو سرک کشيدم
پرسيدم تا بدانم
نوشتن اموختم
حرف زدن فراموش کردم تا نوشتن آموختم
جاي پشيماني نيست
چه شب هايي بر من گذشت
چه بدي کردم من
اميد وارم مرا ببخشند
ميروم اما يه روز بر مي گردم
خيلي چيزها هست که مرا بر مي گردانند
شايد چند ماه ديگه
شايد تابستون ديگه
شایدم هیچ وقت
نميدونم ...
هنوز نگفتم چرا ميرم
هنوزم نتونستم حرف مناسب پيدا کنم
هرچقدر مقدمه ميگم باز هم نميشه
صحبت از جور من و مهر تو نيست
شايدم هست
صحبت از جور من و مهر تو است
چه کنم که جفا کردم
با خودم
چه کنم که ديگر طاقتم نمانده
حرفی نيست
بايد رفت
*****
دلم ميخواست همه اون شعري که باهاش زندگي کردم را اينجا بگذارم
افسوس که طولاني است
در آخر تشکر مي کنم از همه همراهانم
چه دوستاني که فقط از طريق اين وبلاگ با من ارتباط داشتند
چه عزيزاني که در ارتباط مستقيم با بنده بودند
از همه عزيزان خدا حافظي مي کنم
خوشحال ميشم اگر براي آخرين بار ، براي وداع دوستان خوبم
را دوباره ببينم
ممنونم دوست عزيز که تا اين لحظه با من بودي
به اميد آينده
به اميد روزهايي بهتر
براي من و براي تو
به اميد باران
گفتم حالا که دارم میرم شاید خیلی ها علامت سوال توی ذهنشون باشه. در مورد من. برای اولین بار توی این وب خودمو معرفی می کنم. هرچند که دیگه فرقی برام نمی کنه. من مسعود هستم. با نام مستعار (Count Down). 19 سالمه و به عنوان کوچکترین کسی که توی امر سیاست ( در بین وبلاگها و به طور جدی ) دخالت میکرد.از شهرستان شاهین شهر. فرقی که مردم اینجا دارن اینه که اینجا همه مخالف نظام هستند. هر جا که میروی صحبتهای سیاسی است.
حرفهای نگفته ی زیادی دارم و از این بابت شرمنده ی همتون هستم. اما صحبت های آخرم با کسانی است که فقط صحبت میکنند. کسانی که مانند یک طوطی فقط حرفهای دیگران را تکرار می کنند.
Happy Fourth, everybody. Thank You, Father, for the freedom to worship as we please in this country. May we here in the States continue to be thankful, sincerely.
اين واژه ها از دهان انساني بيرون مياد که در آزادي کامل داره زندگي ميکنه و هيچي رو هم مجاني نمي خواد.. اونوقت ما زديم تو سر خودمون... .. ببينيد چقدر زيبا داره سپاسگزاري ميکنه از خداي خودش براي آزادي و زندگي در کشورش....!! و چه جالب اگه وبلاگش رو ببينيد... هيچ حرفي از خودش نمي زنه.. فقط به فکر کمک کردن به ديگر مردم دنياست... اين ها دلايل قدرت آمريکاست... و نه بمب اتمش... و نه قوه ي نظاميش.. ثروت آمريکا مردم آمريکا هستند.
http://christianisrael.mindsay.com
I appreciate your wishes all the more because you are from the birthplace of Human Rights. We all should have followed King Cyrus' directions. I wish I could make it so
http://shadeofgray.mindsay.com
این هم افکار یک زن آمریکایی پس از تبریک روز استقلال...چه زیبا از کورش حرف میزنه، واقعا ثروت این کشور مردمش هستند، چه خوبه که ازشون یاد بگیریم
……………………………………………………………………...................
دوستان وقت اون رسیده که افکارمون رو جهانی کنیم... ای میل یا رایان نامه!! چه فرقی میکنه؟... با واژه ها بازی کردن آن هم در پستوی خانه کاری از پیش نمی برد... بیایید یک ائتلاف ایرانی درست کنیم
همگی با هم..
من تجربه کردم و دیدم که تشنه ی فرهنگ و اندیشه ی ما هستند.. بخصوص هنر و ادبیات و تاریخ ما براشون بسیار جذابه.. بیایید یک سرآغاز برای یک شروع تازه باشیم.. بیاید .. تا همه ی داشته هامون رو جهانی کنیم.. بسه دیگه تو پستو حرف زدن. بابا خفه شدیم از بس که گفتیم پاینده ایران.. بیایید یک کاری کنیم کارستان
بدروود